مداحی مردی که تو دلش پر از آهه

روضه

مردی که تو دلش پر از آهه

راز دلش رو چاه میدونه

مردی که تو چشاش پر از اشکه

اما لبش همیشه خندونه

مردی که کوله بارش و بسته

یه دم و تو خونه میمونه

چشمای خستش و به در دوخته

انگاری چش به راه مهمونه

مهمونی که داره میاد زهراست

عمریه داره روضه میخونه

بسه تو دنیا موندنت اقا

دنبالت اومدم بریم خونه

هر جا تو باشی خونمون اونجاست

بی تو علی بهشت زندونه

راستی الان داریم میریم خونه

گفتی وصیتای اخر رو

گفتی باید کجا بره زینب

گفتی گلای یاس پر پر رو

گفتی علی به گوش عباسم

قصه مشک و تیر اخر رو

گفتی برا حسن پسر هاش و

گفتی برا حسین اکبر رو

گفتی برا حسین مظلومم

تیر و گلوی خشک اصغر رو

راستی بگو به زینبم دم اخر

پیروهن دوخته مادر رو

گفتی برای زینبم باید

یه روز ببوسه زیر حنجر رو

گفتی براش قصه غارت رو

گوشواره و خلخال و معجر رو

میثم دید آقا شب از خونه بیرون اومد شنیدید دنبال امیرالمومنین رفت، عمار، میثم و مقداد از این چیزا دیدن از مولا، اون شبم دیگه رفتن یه وقت آقا نزنن… یه نیمه شبم هلال میگه دنبال حسین رفتم گفتم دور خیمه ها تاریکه، دیدم داره خارها رو از رو زمین برمیداره جمع میکنه؛ گفتم:چکار میکنی آقا؟ فردا اینا به خیمه ها حمله کنن بچه ها پای برهنه تو بیابون؛ گودال اومد نشست شروع کرد گریه کردن…. واااای

گفتی باید که از دل اتیش

نجات بده سه ساله دختر رو

گفتی یه روز میبینه تو گودال

جون دادن و بریدن سر رو

حسین…..

مولا دست حسین تو دست عباسش گذاشت، اصلا دنیا بر این منواله وقتی بابا بخواد سفارش کنه به داداش بزرگتر میگه:مراقب داداشتون باشید، به همین بهانه اومدن یوسف بردن… قمر بنی هاشم تقریبا پانزده سالشه؛ یه جون پونزده ساله در نظر بگیر دست حسین سی پنچ ساله رو گذاشت تو دستش، نگفت حسین مراقب داداش کوچیکت باش، گفت: پسرم مراقب همه اینها باش، همه رو به تو سپردم، زینب به تو سپردم، خواست تیر از چشم در بیاره از پاش کمک گرفت، همچین که سر پایین آورد کلاخود از سرش افتاد، یه جوری زد اون نانجیب که روی نیزه بند نشد سر……

شعر پرستوی سفیدم

نوحه

خبر عمو اومده نرسیده آب عزیزم
پسرک تشنه لبم لالایی بخواب عزیزم
پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر
خماری چشم تو تیر به قلب رنجور میزنه
پسرکم گریه نکن دلم داره شور میزنه
عمو نیومد ز سفر تا که برات آب بیاره
خدا کریمه پسرم شاید که بارون بباره
بخند تا که نبینم حال بیقراری رو
ببین بارون چشم از ابر نو بهاری رو
پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

سرمو کنار می برم برا خنکای لبت
که نریزه اشک چشام روی ترکای لبت
به بابا می گم بدونه اگه علی شیر نداره
این آخرین سربازشه درسته شمشیر نداره
کی گفته غمش آبه از غم تو بی تابه
می دونم روی دستت تیر میادو می خوابه
پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

خبر عمو اومده نرسیده آب عزیزم
پسرک تشنه لبم لالایی بخواب عزیزم

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

اگه داری میری سفر قرآن بگیرم رو سرت
تو میری و پشت سرت بارون اشک مادرت
تو میری و خیمه میشه برا همه مثل قفس
نمی مونی از غم تو میمونه تو سینه نفس
بخند تا که نبینم حال بیقراری رو
ببین بارون چشم از ابر نو بهاری رو
پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

میونه خیمه داره مادری زبون میگیره
دل مادری که شکست دل آسمون میگیره
یه مادری شیش ماهشو به روی سینش میزاره
بارونه تو ابر چشاش یا تو آسمون ستاره
رقیه شده بیهوش تا بری به آغوشش
بابات گفته درآره گوشوارش رو از گوشش

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

شعر پرستوی سفیدم